دیده بگشای...

گر با غم عشق سازگار آید دل
بر مرکب آرزو سوار آید دل
گر دل نبود کجا وطن سازد عشق ؟
ور عشق نباشد ، به چه کار آید دل ؟
.
-ابوسعید ابوالخیر 
/ 3 نظر / 4 بازدید
ساره

سلام .. به روزم و نیازمند امید ..

گمگشته دل

هو بی حجابانه در آ از در کاشانه ی ما که کسی نیست به جز ورد تو در خانه ی ما گر بیایی به سر تربت ویرانه ی ما بینی ازخون جگر آب شده خانه ی ما فتنه انگیز مشو کاکل مشکین مگشای تاب زنجیر ندارد دل دیوانه ی ما مرغ باغ ملکوتیم در این دیر خراب می شود نور تجلای خدا دانه ی ما با احد در لحد تنگ بگوییم که دوست آشنایم توئی و غیر تو بیگانه ی ما گر نکیر آید و پرسد که بگو رب تو کیست گویم آن کس که ربود این دل دیوانه ی ما منکر نعره ی ما کو که به ما عربده کرد تا به محشر شنود نعره ی مستانه ی ما شکر لله که نمردیم رسیدیم به دوست آفرین باد بر این همت مردانه ی ما محی برشمع تجلای جمالش می سوخت دوست می گفت زهی همت مردانه ی ما سلام بر شما مطالب وبلاگت اگر چه کم اما پر محتواست.[گل]

لاهوت

دست عشق از دامن دل دور باد! می توان آیا به دل دستور داد؟ می توان آیا به دریا حکم کرد که دلت را یادی از ساحل مباد؟ موج را آیا توان فرمود :ایست! باد را فرمود :باید ایستاد؟ آنکه دستو زبان عشق را بی گزاره در نهاد ما نهاد خوب می دانست تیغ تیز را در کف مستی نمی بایست داد (قیصر)[گل]