عالم غریب

اگر خواهی که خود را بشناسی، بدان که تو را آفریده اند از دو چیز... یکی این کالبد ظاهر است که آن را تن گویند و وی را به چشم ظاهر بتوان دید و دیگر، معنی باطن که آن را نفس گویند و جان گویند. و دل گویند و آن را به بصیرت باطن بتوان شناخت و به چشم ظاهر نتوان دید و حقیقت تو، آن معنی باطن است و هرچه جز این است، همه تبعِ اوست و لشکر و خدمتگار اوست و ما آن را دل نام خواهیم نهادن. 

...حقیقت دل این عالم نیست و بدین عالم غریب آمده است و به راه گذر آمده است و این گوشت ظاهر مرکب و آلت وی است, و همه اعضای تن لشکر وی اند و پادشاه جمله تن, وی است و معرفت خدای تعالی و مشاهدات جمال حضرت وی صفت وی است, و تکلیف بر وی است و خطاب به وی است و عتاب و عقاب به وی است, و سعادت و شقاوت اصلی وی راست, و تن اندر همه حال تبع وی است, و معرفت حقیقت وی و معرفت صفات وی کلید معرفت خدای تعالی است. 

جهد کن تا وی را بشناسی که آن گوهری عزیز است و از جنس گوهر فرشتگان است و معدن اصلی وی حضرت الوهیت است: از آنجا آمده است و بدانجای باز خواهد رفت, و اینجا به غربت آمده است به تجارت و حراثت. 

 

"کیمیای سعادت"

/ 4 نظر / 4 بازدید
محمد

اگر تمام شب برای از دست دادن خورشید گریه کنی لذت دیدن ستاره ها را از دست خواهی داد . آگهی رایگان http://www.9rang.com

فاطمه

یا علی... معرفت ...

نگار

دل چو پرگار به هر سو دورانی می کرد واندر آن دایره سرگشته ی پا برجا بود

نارایانا

سلام... به بزمی دعوت شده اید... منتظرتان هستیم...