دیدار دوباره

وقتی‌ خبر سرطان داشتن مامانجونم به گوشم خورد خیلی‌ ناراحت بودم. یادمه احساس می‌کردم که یه دفعه همه رنگ‌های دنیا تو هم فرو رفته و یه رنگ خکستری خیلی‌ غمگینی از توش دراومد. همه غمها و نگرانی‌هامو ریختم تو خودم. شبها که یادش میفتادم خیلی‌ گریه می‌کردم. روزها هم حوصلهٔ هیچ چیزی رو نداشتم. فقط یه چیز بود که امید رو تو دلم زنده نگاه داشت اونم خدا بود. وقتی‌ یادش می‌کردم آروم می شدم. می دونستم که خدا هیچوقت هیچوقت هیچوقت بی‌  دلیل سرنوشتی رو برای انسانی‌ تعیین نمیکنه. میدونستم که سرطان، با همه زشتیها که داشت، یه مزیتی هم داشت، اونم این بود که من رو برای مرگ ماما‌جون آماده کرد. جاش کنار ما خالیه ولی‌ ما هم جامون کنار اون خالیه. روزها داره زود می‌گذره، زیاد طولی نمی‌کشه تا اون‌روزی که دوباره ببینمش از راه برسه.

/ 1 نظر / 18 بازدید
محمدرضا شیخی

با سلام خدمت شما وبلاگ نویس محترم با بحث های انتظار موعود،عصمت اهل بیت (ع)،ولایت فقیه،حجاب،مقاومت،اجتماعی،فرهنگی،قرآنی،وهابیت،بازیگران سینما،دانود آهنگ و مداحی و ادعیه منتظر شما هستیم.نظر یادتون نره آغاز یک همکاری مفید