هو الله

کار

جمعه که تو آزمایشگاه بتن داشتم کار می‌کردم تو اتاق بودم که یه دفعه دیدم صدای استادم رو می‌شنوم که بلند بلند داره با یه استاد دیگه که همراهش بود حرف میزنه. استادم مثل یه پدر خیلی‌ مهربون می‌مونه برام و هردفعه که میبینمش یا صداش رو می‌شنوم خیلی‌ خوشحال میشم. خلاصه از توی اتاقی‌ که بودم اومدم بیرون. گفت سلام مریم، من الان ذهنم اصلا کار نمیکنه. بگو ببینم اون ماهی‌ قرمزی که دست و پای بلندی داره اسمش چیه؟؟؟ من تو ذهنم هی‌ فکر می‌کنم مگه ماهی‌ آخه دست و پا داره. بعد خودش گفت آهان آهان یادم اومد! خرچنگ! :)) رو به اون یکی‌ استاد کرد و گفت فلان جا که می‌خواستند برن شام خرچنگ می‌خواستند بدند!

   + مطرب دل ; ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/۱۳
comment نظرات ()