هو الله

ساقی بیار آن جام می مطرب بزن آن ساز را

وقتی در سفر حجاز طایفه ای جوانان صاحبدل٬ همدم من بودند و هم قدم؛ وقتها زمزمه ای بکردندی و بیتی محققانه بگفتندی و عابدی  در سبیل٬ منکر حال درویشان بود و بی خبر از درد ایشان٬ تا برسیدیم به خیل بنی هلال٬ کودکی سیاه از حی عرب بدر آمد و آوازی بر آورد که مرغ از هوا درآورد. اشتر عابد را دیدم که به رقص اندر آمد و عابد را بینداخت و برفت. گفتم ای شیخ در حیوان اثر کرد و تو را همچنان تفاوت نمی کند؟
 
دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری
تو خود چه آدمیی کز عشق بی خبری؟
اشتر عرب در حالت است و طرب
گر ذوق نیست تو را کژ طبع و جانوری

 

به ذکرش هر چه بینی در خروش است
دلی داند در این معنی که گوش است
نه بلبل بر گلش تسبیح خوانی است
که هر خواری به تسبیحش٬ زبانی است

 

 -سعدی

   + مطرب دل ; ۸:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/۱٢
comment نظرات ()