هو الله

دلتنگی

خیلی الان یاد مامانجون افتادم.

مامانجون از همون مادربزرگهایی بودند که توی فیلمها میبینیم. کسی بود که همه دوستش داشتند و به همه هم کمک میکرد. یادمه وقتی دبستان بودم رفتگری پیری داشتیم که کوچمون رو تمیز میزد. بهش میگفتیم بابا. بابا پشتش قوز داشت و خمیده راه میرفت و خیلی مهربون و دوست داشتنی بود. مامانجون هر روز سر ساعت 1 در خونه رو باز میذاشت و به بابا میگفت که بیان توی خونه و ناهار بخورند. مامانجون انقدر منظم بودند که همیشه ظرفهای یک بار مصرف توی آشپزخونشون داشتند. بعد از اینکه بابا غذاش رو تموم میکرد یکی از همین ظرفها رو پر میکرد و میداد بهش تا با خودش ببره. من فکر کنم قابلمه مامانجون جادویی بود چون بیشتر روزها به ما هم که چهار نفر بودیم غذا میدادن. 

یادمه 2 یا 3 سال قبل از فوت کردنش با خودم فکر میکردم که شاید روزی برسه که دیگه نبینمش. هر وقت فکرش میومد توی ذهنم سریع ازش میگذشتم. من بوی مامانجون رو دوست داشتم. بغلهاش رو که من و دادشم رو محکم میگرفت و بوس میکرد. بعضی وقتها همینطور به ما نگاه میکرد و با لهجه اصفهانی میگفت:"الهی قربونت برم مادر." وقتی باباجون هنوز زنده بودند با هم نماز میخوندند. هنوز صداشون توی ذهنم هست.  باباجون وقتی از سجده بلند میشدند میگفت: لا حول ولا قوة الا بالله. 

چقدر دوست داشتم نماز خوندنشون رو تماشا کنم. چندتا انگشتر عقیق داشتند که به جانماز سنجاق میزدند. فکر کنم از پدرشون بود. وقتی خیلی کوچک بودم موقع نماز خوندن من و داداشم کنار جانماز مامانجون میشستیم و با انگشترها بازی میکردیم. یادمه انگشترها انقدر بزرگ بود که دو تا یا سه تا انگشت را با هم می تونستیم توی یه انگشتر کنیم. چه قدر مامانجون دوست داشت این کارهای ما رو. 

صدای پاهاشون وقتی با دمپایی از پله ها میومدند بالا رو هم یادمه. ای کاش هنوز بودند و سالم بودند. یادش بخیر اون شبهایی که برق میرفت. من و داداشم سریع میدوییدیم پایین که چراغ گازیشون رو روشن کنیم. میشستیم کنارشون تا برقها بیاد. بعضی وقتها تو همین فرصت برامون داستان تعریف میکردند. از قدیما میگفتند و از بچه گیهای خودشون.  

چند ماه قبل از اینکه از دنیا برند من ایران بودم و دیدمشون. وقتی رسیدم ایران روز بعدش رفتم اصفهان. همه میگفتند مامانجون دیگه اون مامانجون قبلی نیست و یکم فراموشی داره. هر کدوم از این کلمه ها مثل چاقویی هست که هزار بار به سینه ات میخوره و نمیتونی ازش رها بشی.  مریضی، فراموشی، بیمارستان، سرطان. نمیخواستم که فکر کنم همچین چیزی ممکنه. 

رفتم بیمارستان و همینطور که با عموم داریم راه میریم به طرف اتاقشون احساس دو دلی میکنم. امیدوار بودم که اونطوری نباشه که همه میگند. من بوی مامانجون و بغلشون رو میخواستم.

وارد اتاق که شدیم مامانجون روی تخت دراز کشیده بود. کسی بهش نگفته بود که من دارم میام. عموم هم اول وارد شد و یه طوری که من پشتش بودم . نه من مامانجون رو بلافاصله دیدم و نه اون منو. وقتی که عموم رفت به کنار وایسته چشمم به مامانجون خورد.

مامانجون عزیزم لاقر بود و چشماش خسته و بیمار. 

خیلی خودم رو نگه داشتم که وانمود کنم چیزیشون نیست. نمیخواستم که جلوشون گریه کنم. ولی وقتی که بغلشون بودم و سرم کنار گردنشون نتونستم. این مامانجون عزیز من بود که همه ذره های وجودم دلتنگ و نگرانش بود. 

ای کاش بودی مامانجون. دوست ندارم روزها و سالهای نبودنت رو بشمارم. چقدر همه چیز بعد از رفتنت تغییر کرد. مریم که تنها بود. تنهاتر هم شد. 

 

إنا لله

   + مطرب دل ; ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٥/٢٤
comment نظرات ()