هو الله

سفر

چند روز هست که از سفر به نیویورک برگشتم.

راستش رو بخواید دل نگران بودم که اونجا برم. فکر سفر کردن به جایی که به مدرن بودن و شلوغی معروفه زیاد برای من جالب نبود. ولی اگر کسی میگفت بریم ایران به یک ده دور افتاده صد در صد با تمام شور و ذوق چمدونهام رو میبستم و میرفتم! تنها چیزی که کمک کرد برای رفتن این گقته بود: هر جایی که هستی میتونی محرابی برای خدا با استفاده از دعا/نماز/ذکر/یاد فراهم کنی.

قبل از رفتن ولی وقتی منتظر نشسته بودیم اتفاق عجیبی افتاد. داشتم به این فکر میکردم که نیویورک طبیعت قابل تعریفی نداره. و یک دفعه یاد سنگهای رودخانه افتادم و احساس عشق عمیقی کردم نسبت بهشون، بله نسبت به سنگ احساس عشق زیادی کردم! و توی ذهنم به این فکر بودم که چقدر توی دست گرفتن سنگهای صیقلی و رنگارنگ رو دوست دارم و کاملا مست این فکر بودم! 

روز اول که اونجا رسیدیم دقیقا همونطوری که فکر میکردم بود. به برادرم گفتم نیویورک شبیه مخلوط تهران و تورنتو میمونه. روح زیادی توی بیشتر بافت شهر نیست ولی مردمش جالب و خون گرمند. چیزی که برای من خیلی دوست داشتنی به نظر اومد این بود که پر از توریست بود و مردم از همه جای دنیا اونجا و با زبان شکسته با موبایل و نقشه دنبال آدرس میگشتند. سفر خوبی بود و چیزهای زیادی دیدیم ولی دلم، ذهنم، وجودم همیشه توی کوچه پس کوچه های ایران خواهد موند.

انالله

   + مطرب دل ; ٦:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٦/۱۱
comment نظرات ()