هو الله

یا دوست

 

ای درویش: حق تعالی، خواست که قدرتِ خود نماید، عالم آفرید، و خواست که خود نماید، آدم آفرید.

چون: حاضر است، به ادب زی، و چون: ناظر است، بطرب زی.

الهی. این چه فضل است، که با دوستان خود کرده‌ای؟ که هرکه ایشان را شناخت، تو را یافت، و هرکه: تو را یافت، ایشان را شناخت.

اگر: یک‌کس را، از دوستان او قبول کردی، بِرستی و اگر: یک‌کس، از دوستانِ او تو را قبول کرد، بحق پیوستی.هر که دانست که خالق در حقِّ او تقصیر نکرد، از حسد برست، و هرکه دانست: که قسّام، قسمت بد نکرد، از بد برست. طومار قسمت، بیک خطّ است، گفتار آدمی سَقَط است.

جز راست نباید گفت، هر راست نشاید گفت.

 

بگفت از راز من پوشیده دارید

شبی با کوهکن بازم گرارید

 

که در عشقم بجز خواری ندیده‌ست

ره و رسم وفاداری ندیده‌ست

 

به سنگ و آهن از من یار گشته‌ست

ز سختی محنتش بسیار گشته‌ست

 

به یادم می‌تراشد کوه را روی

به رویش می‌رود از خون دل جوی

 

تنش زار و دلش بیمار عشق است

زیان و سودش از بازار عشق است

 

ز هجرم جز دل پر غم ندارد

به زخم از وصل من مرهم ندارد

 

که تا نخل قدم بر بار دیده‌ست

رطب ناخورده نیش خار چیده‌ست

 

بیارایید امشب محفلم را

دهید از کوهکن کام دلم را

 

گلم بی‌بلبلی خندان نگردد

سرم بی‌شور با سامان نگردد

 

 

   + مطرب دل ; ۸:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٢٧
comment نظرات ()