هو الله

قدر عافیت

پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست و غلام دیگر دریا را ندیده بود و محنت کشتی نیازموده گریه وزاری در نهاد و لرزه بر اندامش افتاد. چندانکه ملاطفت کردند آرام نمی گرفت و عیش ملک ازو منغض بود چاره ندانستند. حکیمی در آن کشتی بود ملک را گفت اگر فرمان دهی من او را به طریقی خاموش گردانم. گفت غایت لطف و کرم باشد. بفرمود تا غلام به دریا انداختند. باری چند غوطه خورد. مویش گرفتند و پیش کشتی آوردند. به دو دست در سکان کشتی آویخت. چون برآمد بگوشه ای بنشست و قرار یافت. ملک را عجب آمد. پرسید درین چه حکمت بود؟ گفت از اول محنت غرقه شدن ناچشیده بود و قدر سلامتی کشتی نمی دانست. همچنین قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید.

 

ای سیر ترا نان جوین خوش ننماید     معشوق منست آنکه بنزدیک تو زشتست

حوران بهشتی را دوزخ بود اعراف     از دوزخیان پرس که اعراف بهشتست

 

 

 

 

 

 

***

 

فرقست میان آنکه یارش در بر       تا آنکه دو چشم انتظارش بر در

 

 

 

گلستان سعدی

   + مطرب دل ; ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢٠
comment نظرات ()