هو الله

آرامش

امروز رفته بودم کنار رودخونه، بعد از کمی پیاده روی یک ساعت کنار آب ساکت نشستم. 

آرومم.

 

انّا لله

 

پ.ن. گویا چندتا از مطالب وبلاگم کامل پاک شده. چند روزی بود که سرویسهای بلاگ مشکل داشت. 

 

پ.ن. 2: دیدم گوشه صفحه فال حافظ گذاشتم. گفتم تفالی کنیم. این شعر اومد:


کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش

معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش

   + مطرب دل ; ٧:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/٤/۱٥
comment نظرات ()

سفر

چند روز هست که از سفر به نیویورک برگشتم.

راستش رو بخواید دل نگران بودم که اونجا برم. فکر سفر کردن به جایی که به مدرن بودن و شلوغی معروفه زیاد برای من جالب نبود. ولی اگر کسی میگفت بریم ایران به یک ده دور افتاده صد در صد با تمام شور و ذوق چمدونهام رو میبستم و میرفتم! تنها چیزی که کمک کرد برای رفتن این گقته بود: هر جایی که هستی میتونی محرابی برای خدا با استفاده از دعا/نماز/ذکر/یاد فراهم کنی.

قبل از رفتن ولی وقتی منتظر نشسته بودیم اتفاق عجیبی افتاد. داشتم به این فکر میکردم که نیویورک طبیعت قابل تعریفی نداره. و یک دفعه یاد سنگهای رودخانه افتادم و احساس عشق عمیقی کردم نسبت بهشون، بله نسبت به سنگ احساس عشق زیادی کردم! و توی ذهنم به این فکر بودم که چقدر توی دست گرفتن سنگهای صیقلی و رنگارنگ رو دوست دارم و کاملا مست این فکر بودم! 

روز اول که اونجا رسیدیم دقیقا همونطوری که فکر میکردم بود. به برادرم گفتم نیویورک شبیه مخلوط تهران و تورنتو میمونه. روح زیادی توی بیشتر بافت شهر نیست ولی مردمش جالب و خون گرمند. چیزی که برای من خیلی دوست داشتنی به نظر اومد این بود که پر از توریست بود و مردم از همه جای دنیا اونجا و با زبان شکسته با موبایل و نقشه دنبال آدرس میگشتند. سفر خوبی بود و چیزهای زیادی دیدیم ولی دلم، ذهنم، وجودم همیشه توی کوچه پس کوچه های ایران خداهد موند.

انالله

   + مطرب دل ; ٦:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٦/۱۱
comment نظرات ()
← صفحه بعد